دسته بندي مطالب : داستان زندگی

بهمن ۲۳, ۱۳۹۴ / داستان زندگی

هندوانه خوب  بخاطر پول...!!!

هندوانه خوب بخاطر پول…!!!

گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت وگفت : هندوانه‌ای برای رضای خدا به من بده فقیرم وچیزی ندارم. هندوانه

۰ ديدگاه /

مهر ۲۷, ۱۳۹۴ / داستان زندگی

سَمّ در ذهن

سَمّ در ذهن

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز باهم جرّ و بحث می کرد

۰ ديدگاه /

خرداد ۲۱, ۱۳۹۴ / داستان زندگی

کورکورانه درگیر آداب و رسوم نباشید

کورکورانه درگیر آداب و رسوم نباشید

شخصی میگفت : به همسرم گفتم: همیشه برای من سوال بوده که چرا تو همیشه ابتدا سر و ته سوسیس را با چاقو می‌زنی، بعد

۱ ديدگاه /

فروردین ۱۹, ۱۳۹۴ / داستان زندگی

مادر من عشق من است

مادر من عشق من است

مادرم فرشته است... ولی هیچوقت ندیدم پرواز کند... زیرا به پایش... من را بسته بود.. برادرم را... خواهرم را... پدرم ر

۰ ديدگاه /

فروردین ۱۲, ۱۳۹۴ / داستان زندگی

قصه مداد و پاک کن!

قصه مداد و پاک کن!

مداد : متاسفم پاك کن : چرا ؟ تو هیچ کار اشتباهی نکردی مداد : متاسفم چون به خاطر من اذیت می شوی هر وقت که من اش

۰ ديدگاه /

فروردین ۱۱, ۱۳۹۴ / داستان زندگی

مادر

مادر

چارلی چاپلین :وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم. مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب

۰ ديدگاه /

فروردین ۱۰, ۱۳۹۴ / داستان زندگی

موسسه فوق تخصصی زییایی*الهی*

موسسه فوق تخصصی زییایی*الهی*

1.برای زیبایی دستهابا دستهایتان صدقه بدهید. 2.برای زیبایی صدا قرآن شریف راتلاوت کنید. 3.برای زیبایی چشمها از

۰ ديدگاه /

اسفند ۱۸, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

بهترین فاصله

بهترین فاصله

ﺩﯾﺪﻩ ﺍﯾﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮏ ﻣﺪﺍﺩ ﺭﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﻨﯿﺪ،ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺗﺎ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ !!!...

۱ ديدگاه /

دی ۸, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

خوبى را براى همه بخواهيد

خوبى را براى همه بخواهید

یک پژوهشگرانسان شناس، در آفریقا، به تعدادی از بچه های بومی یک بازی را پیشنهاد کرد او سبدی از میوه را در نزدی

۰ ديدگاه /

مهر ۳۰, ۱۳۹۳ / اصول زندگی, داستان زندگی

ما موجودات بهشتی هستیم

ما موجودات بهشتی هستیم

نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده، نگذارید زبانتان چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرده... ص

۰ ديدگاه /

مهر ۱۷, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

بدون شرح!

بدون شرح!

یک نکته از هزاران!

۰ ديدگاه /

مهر ۱۷, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

حکایت آدم بودن!

حکایت آدم بودن!

ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﻨﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؟ ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍ

۰ ديدگاه /

مهر ۹, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

کرم ضد سیمان!

وارد داروخانه شدم و منتظر بودم تا نسخه ام تحویل دهند. فردی وارد شد و با لهجه ای ساده و روستایی پرسید: کرم ضد س

۰ ديدگاه /

شهریور ۲۴, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

احوالپرسی حیاتی!

احوالپرسی حیاتی!

ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩ… ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﻪﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺩ

۰ ديدگاه /

شهریور ۱۹, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

مصاحبه حضوری موفق!

مصاحبه حضوری موفق!

ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﺳﺘﯿﻮجابز،ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺣﻀﻮﺭﯼ ﺷﻐﻠﯽ ، ﺑﻪ ﺷﺮﮐﺘﯽ ﺭﻓﺖ. ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺮﮐﺖ

۱ ديدگاه /

شهریور ۱۵, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

شاد باشید تا زنده باشید

شاد باشید تا زنده باشید

فيلسوفی لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعد

۰ ديدگاه /

شهریور ۱۵, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

انفاق غذاهای فاسد!!!

انفاق غذاهای فاسد!!!

روزی ثروتمندی سبدی پر از غذاهای فاسد به فقیری داد. فقیر لبخندی زد و سبد را گرفته و از قصر بیرون رفت. فقیر همه

۰ ديدگاه /

شهریور ۸, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

داستان آموزنده

داستان آموزنده

جوانی بادوچرخه اش  باپیرزنی برخورد کرد وبه جای اینکه ازاوعذرخواهی کندوکمکش کندتاازجایش بلندشود، شروع به

۰ ديدگاه /

مرداد ۲۸, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﺎﻟﻤاﻥ ﺧﻮﺏ ﻣﯿﺸﻮﺩ

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﺎﻟﻤاﻥ ﺧﻮﺏ ﻣﯿﺸﻮﺩ

ﺍﺯ ﺑﻮﺩﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺍﻗﺒﻪ ﻭ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ، ﭼﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﯼ ؟ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍ

۰ ديدگاه /

مرداد ۲۸, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

ﻣﯿﻤﻮﻥ ﺻﻔﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﭼﻪ ﺯﯾﺎﺩﻧﺪ ﻭ ﺷﯿﺮﺻﻔﺘﺎﻥ ﭼﻪ ﺍﻧﺪﮎ ...

ﻣﯿﻤﻮﻥ ﺻﻔﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﭼﻪ ﺯﯾﺎﺩﻧﺪ ﻭ ﺷﯿﺮﺻﻔﺘﺎﻥ ﭼﻪ ﺍﻧﺪﮎ …

ﺯﻥ ﻭﺷﻮﻫﺮﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ، ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺟﻔﺘﺶ ﻋﺸﻘﺒﺎﺯﯼ ﻣﯽﮐ

۰ ديدگاه /

مرداد ۲۱, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

قدری شادی با خود به خانه ببر...

قدری شادی با خود به خانه ببر…

در تاریخ آورده‌اند: از شیخ بهایی پرسیدند، خیلی سخت می‌گذرد، چه باید کرد؟ شیخ پاسخ می‌دهد؛ خودت می‌گویی سخ

۰ ديدگاه /

مرداد ۲۱, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

کفشهای تنگ با ارزش!!!

کفشهای تنگ با ارزش!!!

ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ، ﻳﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺧﺮﻳﺪﻡ .... ﺭﻧﮕﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ یه کمی پاهام رو اذیت میکرد  ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ 

۰ ديدگاه /

تیر ۵, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

راز عشق

راز عشق

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛. فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند. آنها از بیک

۰ ديدگاه /

خرداد ۲۶, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

در زندگی بیشتر لازم است که گذشت و چشم پوشی کنیم

در زندگی بیشتر لازم است که گذشت و چشم پوشی کنیم

گویند : شبی مار بزرگی برای پیدا کردن غذا وارد دکان نجاری شد. عادت نجار این بود که موقع ترک کارگاه وسایل کا

۱ ديدگاه /

خرداد ۲۲, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

قلب کرگدن

قلب کرگدن

یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنها

۰ ديدگاه /

اردیبهشت ۳۰, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

 برای ماندگار ها تلاش کنیم

برای ماندگار ها تلاش کنیم

شرح تمثیلی: فردی که متوجه مردن خود شده بود خدا را دید که نزدیک میآید با یک چمدان در دست -       خوب فرزندم، ز

۰ ديدگاه /

فروردین ۲۶, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

چرا دستهایمان نمی سوزد؟!!!

چرا دستهایمان نمی سوزد؟!!!

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري وارد اتاق او شد.در را بست و با ان

۰ ديدگاه /

فروردین ۱۶, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

نامه های یک تبعیدی (نامه دهم)

نامه های یک تبعیدی (نامه دهم)

سلام گل من اینجا وسط جزیره تنهایی نشسته ام . هیچ کس را نمی شناسم . و سردم است . نمی دانم چه کسی و کجا گفت اما یادم

۰ ديدگاه /

فروردین ۱۵, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

سه پند ارزشمند !

سه پند ارزشمند !

یک شکارچی، پرنده‌ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خور

۰ ديدگاه /

فروردین ۱۵, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد

هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطف

۰ ديدگاه /

فروردین ۶, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

بی عشق تو ....

بی عشق تو ….

مائیم و سری ز عشق بی باک از بهر تو سینه می کنیم چاک بی عشق تو این زمانه در خاک لولاک  لما  خلقت  الافلاک  

۰ ديدگاه /

فروردین ۳, ۱۳۹۳ / داستان زندگی

تو اگر عاشق بودی ........

تو اگر عاشق بودی ……..

دختري به كوروش كبير گفت من عاشقت هستم... كوروش گفت : " لياقت شما برادرم است كه از من زيباتر است و پشت سر شما ايس

۰ ديدگاه /

اسفند ۲۹, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

نامه های یک تبعیدی (نامه نهم)

نامه های یک تبعیدی (نامه نهم)

سلام گل  من به جزیره ی جدید رسیدم . مرا به مهمانخانه ای بردند که اتاقش مشترک است . من با هشت نفر دیگر در یک اتاق !!

۰ ديدگاه /

اسفند ۲۷, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

نامه های یک تبعیدی (نامه هشتم)

نامه های یک تبعیدی (نامه هشتم)

سلام گل من آمدم سوار کشتی شوم ، نگذاشتند ،گفتند فقط برای اهالی این چند جزیره است نه مسافران . به اشخاصی که در ج

۰ ديدگاه /

اسفند ۲۷, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

سبد سیب!

سبد سیب!

آفتاب می تابید ، جاده زیبا بود و نسیم خنک به صورتش می خورد .  تمام راه پر بود از درختان سیب سرخ .  اما دخترک کلافه

۰ ديدگاه /

اسفند ۲۵, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

نامه های یک تبعیدی (نامه هفتم)

نامه های یک تبعیدی (نامه هفتم)

سلام گل  من دارم وسایلم را جمع می کنم دیشب فهمیدم که باید از این جزیره بروم . جزیره جدیدی که می روم ، سرسبزی این

۰ ديدگاه /

« صفحه بعدي