دسته بندي مطالب : داستان زندگی

اسفند ۲۰, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

سرگذشت جالب یک لغت

سرگذشت جالب یک لغت

در پس اکثر لغات و اسم ها،داستان جالبی نهفته است. چرا "استکان"؟؟ در زمان‌های قدیم هنگامیکه هندوها با کشورهای

۰ ديدگاه /

بهمن ۳۰, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

قضاوت عجولانه!

قضاوت عجولانه!

  پس از رسيدن يک تماس تلفنی برای يک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بيمارستان شد. او پس از اينکه جواب تل

۰ ديدگاه /

بهمن ۲۶, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است

هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است

جنگجویی به همراه یارانش برای شکار بیرون رفت. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و او شاهین محبوبش را روی ساعدش

۰ ديدگاه /

بهمن ۲۶, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

مثل قهوه باشید

مثل قهوه باشید

مادری سه قابلمه هم اندازه را روی سه شعله‌ یکسان قرار داد و در هر کدام به مقدار مساوی آب ریخت. در ظرف اول یک هویج

۰ ديدگاه /

بهمن ۲۶, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

راز کیسه های شن !

راز کیسه های شن !

مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او م

۰ ديدگاه /

بهمن ۲۱, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

دوستی که می توانست برادرم باشد

دوستی که می توانست برادرم باشد

کشتی ما در طوفان سهمگين دريا شکست و فقط من و دوستم توانستیم به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنیم و نجات یابیم.

۰ ديدگاه /

بهمن ۲۱, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

دستان دعا کننده

دستان دعا کننده

در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي ب

۰ ديدگاه /

بهمن ۲۱, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

داستان ما و کدخدایی که نمی خواست فرفره بسازیم

داستان ما و کدخدایی که نمی خواست فرفره بسازیم

ما فرفره نداشتیم. بچه‌های کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند. مسعود و مجید نقشه‌اش را کشیدند و

۰ ديدگاه /

بهمن ۱۱, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

باغ انار!

باغ انار!

زماني‌ در بچگي باغ انار بزرگی داشتيم كه ما بچه ها خيلی دوست داشتيم،تابستونا كه گرماي شهر طاقت فرسا ميشد، براي

۰ ديدگاه /

بهمن ۱۱, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

شرط عشق !

شرط عشق !

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستري شد. نامزد وي به عیادتش رفت و درمیان صحبتهایش از درد چشم خ

۱ ديدگاه /

بهمن ۱۱, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

“اعتماد” کردن به دیگران در روزگار بی‌اعتمادی!

یه روز که داشت سوار مترو میشد نزدیک در ورودی، یه تابلو توجهش رو جلب کرد: "این مغازه واگذار می‌شود" ..... خودش بود!

۰ ديدگاه /

بهمن ۱۰, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

عشق ورزيدن

عشق ورزیدن

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ... هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما

۱ ديدگاه /

بهمن ۱۰, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

بهمن ۱۰, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید

به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید

روزی توی یه دانشگاه دانشجویی به استادش گفت:استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم . و تا وقتی خد

۰ ديدگاه /

بهمن ۳, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

حج مقبول !

حج مقبول !

آورده اند که روزى یکى از بزرگان به سفر حج مى رفت . نامش عبد الجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت...چون به کوفه ر

۰ ديدگاه /

بهمن ۲, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

موشک هوا کردن

موشک هوا کردن

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا ک

۰ ديدگاه /

بهمن ۲, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

ارزش زندگی  !

ارزش زندگی !

روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرن

۰ ديدگاه /

بهمن ۲, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

بهشت، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است

بهشت، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است

مردی بود بسیار متمکن و پولدار. روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین، پیشکارش را به میدان شهر ف

۰ ديدگاه /

بهمن ۲, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

بدترین بنده خدا

بدترین بنده خدا

روزی حضرت موسی (ع)رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود:بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ب

۰ ديدگاه /

دی ۱۸, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

لطف خدا

لطف خدا

همین شب یلدای گذشته؛ همین هوای سرد زمستانی، از کنار خیابان می گذشتم که پسرکی را دیدم که با دمپایی کهنه ، گوشه ا

۰ ديدگاه /

دی ۶, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

شاخ و برگ

شاخ و برگ

يک روز گرم، شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ هاي ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرا

۰ ديدگاه /

دی ۶, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

آیا واقعا مشکلی وجود دارد؟!

آیا واقعا مشکلی وجود دارد؟!

مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند اي

۰ ديدگاه /

آذر ۲۰, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

چقدر به هم بدهكاريم؟!

چقدر به هم بدهکاریم؟!

ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن

۱ ديدگاه /

آبان ۱۶, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

نامه های یک تبعیدی (نامه ششم)

نامه های یک تبعیدی (نامه ششم)

سلام گل من ! این جزیره کوچک ، چه مردمان بزرگی دارد ! دیروز برای گردش به اطرف جزیره رفته بودم . پیرزنی را دیدم ب

۰ ديدگاه /

آبان ۱۵, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

مشت خدا ....

مشت خدا ….

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی

۰ ديدگاه /

آبان ۱۳, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

نامه های یک تبعیدی (نامه پنجم)

نامه های یک تبعیدی (نامه پنجم)

سلام گل من چقدر این جزیره عجیب است ! بر خلاف شهر ما ، اینجا روئیدن درخت و گیاه یک معجزه نیست ، یک واقعه طبیعی است

۰ ديدگاه /

آبان ۱۱, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

نامه های یک تبعیدی (نامه چهارم)

نامه های یک تبعیدی (نامه چهارم)

سلام گل من حتما باید یک بار به این جزیره بیایی . شاید بهترین جای دنیا نباشد اما آدمهای جالب زیاد دارد . مثلا هم

۰ ديدگاه /

آبان ۱۱, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

لذت زندگی .....

لذت زندگی …..

دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان

۱ ديدگاه /

آبان ۸, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

نامه های یک تبعیدی(نامه سوم)

نامه های یک تبعیدی(نامه سوم)

سلام گل من دیشب خیلی دلتنگ بودم، بیرون از خانه رفتم ، باد قشنگی می وزید و آسمان پر از ستاره بود . پسر بچه ای را د

۰ ديدگاه /

آبان ۷, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

نامه های یک تبعیدی(نامه ی دوم)

نامه های یک تبعیدی(نامه ی دوم)

سلام گل من امروز تمام جزیره را گشتم . آره تمام جزیره را در سه ساعت گشتم .  راهنمایم می گفت دلش برای این مردم می س

۰ ديدگاه /

آبان ۶, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

نامه های یک تبعیدی ( نامه ی اول )

نامه های یک تبعیدی ( نامه ی اول )

سلام گل من امروز به جزیره رسیدم . همه جا زیباست یک جزیره فوق العاده که نقطه ضعف اش نبودن تو در آن است . انگار کام

۰ ديدگاه /

آبان ۵, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

داستان عشق

داستان عشق

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او ر

۰ ديدگاه /

مهر ۲۴, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

تو فقط رکاب بزن !

تو فقط رکاب بزن !

من و خدا سوار دوچرخه زندگی شدیم! این من بودم که اشتباه کردم و جلو نشستم ! فرمان دست من بود؛ سر دوراهی ها قلبم

۰ ديدگاه /

مهر ۱۰, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

عروسک و شاهزاده

عروسک و شاهزاده

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسر

۰ ديدگاه /

مهر ۸, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

دوست کامل !

دوست کامل !

سالها قبل در دوران دانشجویی تعدادی دوست بودیم که روابط بسیار سالمی داشتیم . یکی از دوستانم که  شخصیت قابل احت

۰ ديدگاه /

شهریور ۳۱, ۱۳۹۲ / داستان زندگی

معلم !

معلم !

سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم میگیرند درس ومشق خود را… باید امروز

۰ ديدگاه /

« صفحه بعدي   صفحه قبلي »