نامه های یک تبعیدی (نامه هفتم)

67564568798986767898سلام گل  من

دارم وسایلم را جمع می کنم

دیشب فهمیدم که باید از این جزیره بروم . جزیره جدیدی که می روم ، سرسبزی اینجا را ندارد و از دنیای کوچک این جزیره کوچکتر است . اما تو این جابجایی را احساس نخواهی کرد  زیرا آنقدر از من دوری که تفاوت دورتر را نخواهی فهمید.

شاید این کودکان بازی گوش ، این دستفروش ها و پیرزن صاحبخانه ، این جابجایی را بیشتر از تو احساس کنند.

دلم برای این جزیره و مردمانش تنگ خواهد شد ، دوستشان دارم  . اقامت کوتاه من در این جزیره به من آموخت که هرگز به چیزی دل نبندم که از آن من نیست . عمیق ترین درد زندگی دل بستن به چیزی ، جایی و یا کسی است، که بدانی به تو تعلق ندارد .

دیشب این پیرزن صاحبخانه که فکر می کردم تنها به اجاره آخر ماهش فکر می کند آمد کنارم نشست ، می خواست چیزی بگوید و آخر گفت : ” در این مدت که کنارم بودی ترا مانند فرزندم دوست داشتم ، تو باهوشی و پر انرژی ،  اما پسر گلم  ! به هر جا که می روی به یاد داشته باش تا به کسی اعتماد کنی که اندوه پنهان شده در لبخندت ، عشق پنهان شده در خشمت و معنای حقیقی سکوتت را بفهمد ” .

گل من  !

امروز که می خواهم از این جزیره بروم چه بزرگی هایی می بینم در این جزیره کوچک  !

همین پیرمردی که هر روز صبح برایم شیر می آورد ، ندیدم اش ، اما او دید که دارم نامه می نویسم ، دست بر شانه ام گذاشت و با لبخند گفت : ” در زندگی اگر کسی را دوست داری بدان که از آن فرد ضعیف تری ، زیرا  برای راضی نگه داشتنش ، حاضری هر اشتباهی را  انجام  دهی ……… پس به هر چیزی تن مده  ، بهتر است بخاطر آنچه هستی از تو متنفر باشند تا اینکه بخاطر آنچه نیستی به تو عشق بورزند.

صدای بوق کشتی را می شنوم باید سریعتر آماده شوم ، بی گمان با آمدن مسافری جدید ، این مردمان ، مرا از یاد خواهند برد . باید پای هر خداحافظی محکم باشم  ، باید یاد بگیرم که خیلی می ارزم ………….

ژوبین

به اشتراک بگذارید...

درج نظر