سبد سیب!

657576575آفتاب می تابید ، جاده زیبا بود و نسیم خنک به صورتش می خورد .  تمام راه پر بود از درختان سیب سرخ .  اما دخترک کلافه بود و دستهایش خسته شده بودند .  

از اول راه سنگینی سبد را احساس می کرد ، سبدی که نمی دانست برای چه با خود حمل می کند اما فکر می کرد حتما باید همراه داشته باشد .

لحظه ای ایستاد .

پارچه گلدوزی را از روی سبد کنار زد و نگاهی به سیب های زرد و چروک داخل سبد انداخت .

 به کنار جاده رفت ، سبد را زمین نهاد و از درخت سیب کنارش ، یک سیب سرخ چید .

سیب را با گوشه ی دامنش پاک کرد ، نگاهی به سیب سرخ و زیبایش انداخت ، سیب تازه و آبداراش را بو کشید و لبخند زنان به راه خود ادامه داد .

نویسنده: ژوبین

به اشتراک بگذارید...

درج نظر