نامه های یک تبعیدی (نامه هشتم)

5464646464سلام گل من

آمدم سوار کشتی شوم ، نگذاشتند ،گفتند فقط برای اهالی این چند جزیره است نه مسافران .

به اشخاصی که در جزیره مرا می شناختند گفتم شهادت دهند که مدتی است در این جزیره ساکنم ، اما هیچکدام قبول نکردند ، گفتند شما غریبه هستید . این ماهی فروش کنار بازار که هفته ای ۸ بار ازش ماهی می خریدم، این پیر مرد نانوا ، این …….. همه گفتند که من غریبه ام. راستی برای آشنا شدن مدت قانونی چقدر است ؟!!!

به ناچار به یک قایق گفتم مرا به جزیره بعدی برساند ده برابر قیمت از من طلب کرد ، گفتم من هم اینجایی هستم ، با پوزخند گفت از رنگ چشمهایت پیداست .

گل من

مردمان تمام دنیا مردمند . نباید بیشتر حسابشان کنی که آسیب می بینی . و نباید کمتر از چیزی که هستند نگاهشان کنی که آسیب می رسانی . در جهان این مردم ، باید مردانه زندگی کنی ، نه عاشقانه .

ژوبین

به اشتراک بگذارید...

درج نظر