پلاک عشق

45666766666666868

خواب می دیدم شب مرگ من است
فصل پاییز گل و برگ من است
غسل کردند و کفن پوشاندنم
درمیان قبر خود خواباندنم
زیر تل خاک ناپیدا شدم
همرهان رفتند و من تنها شدم
از نهیب ترس اعضایم گرفت
لرزه از وحشت سراپایم گرفت
بعد چندی باز شد چشم ترم
دو ملک بودند بالای سرم
آن یکی با قهر سرکش آمده
این یکی باگرز آتش آمده
آن یکی می گفت از ربت بگو
این یکی میگفت اعمال تو کو
باخودم گفتم عذابم می کنند
از شرار خشم آبم می کنند
وای بر من قلب من را می درند
عنقریبم سوی آتش می برند
زیر لب گفتم به آوایی حزین
پس کجایی یا امیرالمومنین
ناگهان نوری به قلبم چیره شد
چشم های خیره ی من خیره شد
آمد آقایی که یکسر نور بود
قبر من از نور کوه طور بود
گفت با اذن حق امدادش کنید
با تولای من آزادش کنید
گرچه دور از انتظارم بوده است
لیک عمری ریزه خوارم بوده است
سالها در هیئت من گریه کرد
بارها برغربت من گریه کرد
درعزای همسرم فریاد زد
لطمه ها برخود از آن بیداد زد
اینک این بندکفن را وا کنید
تا پلاک عشق اوپیدا کنید
یک کبودی هست روی سینه اش
حاکی ازدرد و غم دیرینه اش
ازاوان کودکی باشور و شین
سینه زن فریاد میزد یاحسین

به اشتراک بگذارید...

درج نظر