مادر

46547658

چارلی چاپلین :وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم.

مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛

می‌گفت :«می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.»

یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛

می‌گفت :«می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.»

یک شب پرسیدم :

«اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟»

گفت :«می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.»

هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم.

اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.

دیشب مادرمو خواب دیدم؛

پرسید :«هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟»

گفتم :«شب‌ها نمی‌خوابم.»

گفت: «مگر چه آرزویی داری؟»

گفتم :«تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.»

گفت :«سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی.

به اشتراک بگذارید...

درج نظر