اول رییس‌

3453453453یک روز یک فروشنده و یک معاون تصمیم می‌گیرند به اتفاق رییس‌شان نهار بروند بیرون که در راه یک چراغ نفتی عتیقه پیدا می‌کنند. دستی به چراغ می‌کشند و یک غول از آن بیرون می‌آید.

غول می‌گوید: «هر کدام‌تان یک آرزو کنید تا برای‌تان برآورده‌اش کنم سرورانم.»

معاون گفت:

«اول من! می‌خوام همین الان تو باهاما سوار قایقم باشم، بی‌خیال دنیا و دردسرهاش به هیچ چی فکر نکنم.» و جیرینگ! غیب شد.

فروشنده:

«حالا من! منم می‌خوام برم هاوایی، کنار ساحل دراز بکشم…» و جیرینگ! او هم غیب شد.

غول رو کرد به رییس و گفت:

«خُب دیگه. نوبت توئه.»

رییس هم گفت: «می‌خوام هر دو نفرشان بعد از نهار دفتر کارم باشند.»

پیام اخلاقی: همیشه بگذارید اول رییس‌تان حرف بزند.

به اشتراک بگذارید...

درج نظر