متن و جملات درباره گلها

[ad_1]

متن و جملات درباره گلها

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

در دام مانده باشد، صیّاد رفته باشد

آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله

در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا

صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را

روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا

مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

*****

ترجیح میدهم به جای شاخه ای گل بوته ای خار باشم!
که دست هر کودک نابالغی نتواند پایان بخش زندگیم شود…

*****

یک سبد گلپونه دارم میخری؟  گل نگو گلخونه دارم میخری؟ مشتری خوش حساب بد پسند  ”  یک دل دیوونه دارم میخری  ؟

*****

دوستس گلیست که فقط در دلهای پاک و بی آلایش میروید

*****

گل زرد،گل زرد،گل زرد
بیا باهم بنالیم از سر درد
عنان تا در کف نامردمان است
ستم با مرد خواهد کرد نامرد

*****

زندگی باید کرد گاه با یک گل سرخ گاه با یک دل تنگ

*****

زندگی شهد گل است زنبور زمان می خوردش


آنچه می ماند عسل خاطره هاست ….

*****

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

*****

یه روز رفتی و برنگشتی بهت قول نمیدم منتظرت میمونم اما ازت یه خواهش دارم وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بزاری

*****

متن و جملات درباره گلها

در فرو بسته ترین دشواری

در گرانبارترین نومیدی،

بارها بر سر خود بانگ زدم:

“هیچت ار نیست مخور خون جگر، دست که هست!”

بیستون را یاد آر، دستهایت را بسپار به کار

کوه را چون پَرِ کاه از سر راه بردار!

وَه چه نیروی شگفت انگیزیست

دستهایی که به هم پیوسته ست…!

*****

گر تو آزاد نباشی، همه دنیا قفس است…!

تا پر و بال تو و راه تماشا بسته ست،

هر کجا هست، زمین تا به ثریا قفس است…!

تا که نادان به جهان حکمروایی دارد،

همه جا در نظر مردم دانا قفس است…!

*****

این دلاویزترین حرف جهان را همه وقت

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو

«دوستم داری؟» را از من بسیار بپرس

«دوستت دارم» را با من بسیار بگو

*****

گفته بودند: از پس هر گریه، آخر خنده ایست

این سخن بیهوده نیست…

زندگی مجموعه ای از اشک و لبخند است

خنده ی شیرینِ فروردین

بازتابِ گریه ی پربارِ اسفند است…

*****

ساز تو دهد روح مرا قدرت پرواز

از حنجره ات پنجره ای سوی خدا باز

   احساس من و ساز تو 

  جان های هم آهنگ

جان من و آوای تو یاران هم آواز

گلبانگ تو روشنگر جان است

قول و غزلت پرچم شادی ست

بر افراز

*****

گفت دانایى: که گرگى خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

هر که گرگش را دراندازد به خاک،

رفته رفته مى‌شود انسان پاک!

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند،

خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند…

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند،

گرگهاشان رهنما و رهبرند!

اینکه انسان هست این سان دردمند،

گرگها فرمان روایى مى‌کنند!

این ستمکاران که با هم همرهند،

گرگهاشان آشنایان همند!

گرگها همراه و انسانها غریب،

با که باید گفت این حال عجیب!

*****

روزهایی را که گـــل می خرم ،
روزهایی را که گـــل می کارم ،
روزهایی را که گیاهانم غنچه می دهند ،
روزهایی را که غنچه ها گـــل می شوند ، دوســـت می دارم
اما
روزهایی که گـــل هدیه می گیرم ، از همه روزها زیباترند …
.
سلام اگر با لبخند همراه باشد،
حکم شاخه گلی، پر از احساس را دارد.
صبح شما پر از احساس …
(✿◠‿◠)
آسمــــون دلتــــون امروز چه رنگه ؟
سبــــز ، آبـــی یا صــورتی ؟

*****

خوب است آدمی جوری زندگی کند که آمدنش چیزی به این دنیا اضافه کند
و رفتنش چیزی از آن کم…
حضور آدمی باید وزنی در این دنیا داشته باشد
باید که جای پایش در این دنیا بماند،
آدم خوب است که آدم بماند و آدم تر از دنیا برود …
نیامده ایم تا جمع کنیم
آمده ایم تا عشق را ؛
ایمان را ؛
دوستی را ؛
با دیگران قسمت کنیم و غنی برویم …
آمده ایم تا جای خالی ای را پر کنیم
که فقط و فقط با وجود ما پر میشود و بس !
آمده یم تا بازیگر خوب صحنه ی زندگی خود باشیم …
پس بهترین بازی خود را به نمایش بگذاریم

****

تنها خدا وجود دارد و بس

بنابراین هرآنچه هست، اوست. نام دیگر خدا؛ هستی است.

بودن، خدا بودن است. ما از این حقیقت در حجابیم.

مسئله این نیست که چگونه به ذات ربوبی برسیم؛

مسئله اینست که چگونه حقیقت مذکور را درک کنیم.

ما زبان هستی را از یاد برده‌ایم.

باید حقیقت از یاد رفته را دوباره بیاد بیاوریم.

خود را بیاد آور. خود را کشف کن.

خود را بشناس، آنگاه خدا را شناخته‌ای…

ذات تو در ذات الهی مستحیل است.

همچون قطره‌ای که در دریا افتاده است.

و از او فقط نامی باقی مانده است و بس.

نامی که بنوبه خود، قطره فرو افتاده در دریا بیش نیست.

اگر خود را بشناسی، ذات الهی همه چیز را برای تو شهود خواهد کرد.

آنگاه درخواهی یافت که هرچیزی، خداست که به تصویر خویش می‌نگرد.

وقتی ببینی با خدا احاطه شده‌ای

ناخودآگاه به رقص در می‌آیی

شوری همچون طوفان تو را در بر می‌گیرد، تو را می‌رباید، می‌برد.

و تو را به لایتناهی پیوند می‌زند…

 

[ad_2]

به اشتراک بگذارید...

درج نظر