تو نمی توانی با دستانت کار با ارزشی انجام دهی !

زمانهای دور پدری، پسرش را مورد تحقیر قرار می داد و به او ایمان نداشت!به پسر زخم زبان می زد که تو نمی توانی با دستانت کار با ارزشی انجام دهی!

 

اما پسر سکوت اختیار کرده بود! وهر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در صحن کلیسا قرار داشت خیره می شد !

 

روزی داروغه از کنار کلیسا عبور کرد و پسرک را دید که به تکه سنگ خیره شده و هیچ نمی گوید!از اطرافیان پرسید.

 

به او گفتند که او چهار ماه است هر روز به حیاط کلیسا می آید و به این سنگ خیره می شود و هیچ نمی گوید!

داروغه دلش سوخت، کنار او آمد و آهسته گفت: «جوان، به جای بیکار نشسستن و زل زدن به سنگ، بهتر است برای خود کاری دست و پا کنی و آینده خود را بسازی.»

 

پسرک در مقابل چشمان حیرت زده داروغه ، مصمم و جدی به سوی او برگشت و در چشمانش خیره شد و محکم و متین پاسخ داد:

 

«من همین الان در حال کار کردن هستم!»

 

و بعد دوباره به تخته سنگ خیره شد! داروغه از جا برخاست و رفت.

 

چند سال بعد به او خبر دادند که پسرک از آن تخته سنگ یک مجسمه با شکوه از حضرت داوود ساخته است!

 

مجسمه ای که هنوز هم جزو شاهکارهای مجسمه سازی دنیا به شمار می آید.

 

نام پسرک «میکل آنژ» بود!

به اشتراک بگذارید...

درج نظر