ارسال مطلب برای ما

شما می توانید مطالب خود را جهت انتشار در مجله سوسوسایت  به دو شکل زیر برایمان ارسال نمایید.

– از  قسمت ارسال نظرات در پایین همین صفحه استفاده نمایید .

– و یا مطالب و عکس های مورد نظر خود را به  آدرس ایمیل زیر ارسال کنید.


info@sososite.org

 

همکارانمان پس از بازنگری بنا به محتوای مقالات در قسمت مربوطه نسبت به درج آن با ذکر نام نویسنده یا مترجم آن اقدام خواهند کرد، بدیهی است سوسوسایت در ویرایش و یا حذف کلی آن مختار خواهد بود.

 

نظرات (۲۹)

  1. فرقی نداره می‌گه:

    سلام.
    نمیخوام چیزی براتون بفرستم اما اومدم بگم
    واقعا ممنون بابت این سایت قشنگ و بهشتی!
    هر وقت دلم میگیره میام اینجا و
    همیشه با دل شاد از سایتتون میرم بیرون
    ممنون
    یه دنیا ممنون
    :) :) :)
    دوستتون دارم

  2. حبیبی می‌گه:

    واقعا یک سایت بی نظیره .من هرشب بهش سرمیزنم و از مطالبش استفاده می کنم.واقعا عالیه.به همین زودی منم براتون مطالبی ارسال می کنم تا ……..

  3. فهیمه حبیبی می‌گه:

    می دونی تاریخ انقضا یعنی چی؟ چی چیزایی تاریخ انقضا داره؟ تاحالا فکرکردی چرا برای اکثرچیزا تاریخ انقضا میذارن؟ مثلا خوراکی ها !از اون تاریخی که روشون نوشته اگه بگذره نباید مصرفشون کرد چون مسمومیت میاره و برای جسممون ضرر داره. مثلا باطری .هرنوعشو که درنظربگیری یک تاریخ مصرف و انقضایی داره .یا هزاران چیز دیگه .اما تا به حال فکر کردی چرا رفتار و خصوصیات اخلاقی ما آدم ها تاریخ انقضا نداره ؟یعنی نباید داشته باشه ؟ لازم نیست؟ برای همینه وقتی حرفی پیش میاد خیلی به راحتی می گیم : من همینم که هستم از اول همین طوری بودم .نمی تونم که یه شبه خودمو عوض کنم!! حالا فکرکن اگه رفتار و خصوصیات اخلاقی ما تاریخ مصرف و انقضا می داشت چی می شد؟ خیلی راحت تا می دیدیم رفتارای آزردهندمون داره تکرارمیشه به زمان انقضاش یه نگاهی مینداختیم و سریع از مصرفش خودداری می کردیم آخه نه تنها جسم بلکه روح و روانمون رو هم مسموم می کنه .تازه امکان داره رو بقیه هم جایی بزاره .چه قدر خوب میشه خودمون برای نامطلوب هامون تاریخ انقضا بزاریم و برای مطلوب هامون استفاده ی مجدد رو حک کنیم. اون وقت ببین چه اتفاق های خوبی تو زندگیمون میفته.امتحان کنیم.
    —————————————-
    باتشکر از سایت خوبتون

  4. فهیمه حبیبی می‌گه:

    یلدای سال تو کدام است؟
    میدانی که بلندترین شب سال چه شبی است؟ می دانی یلدای سال من با یلدای سال تو اززمین تا آسمان فرق می کند؟. فکرکن …………..بیش ترفکرکن. کدام شب برای تو بلندترین شب سال بوده است؟ کدام شب هرثانیه اش برابر چندین ساعت طول کشیده است؟ کدام شب را برای پایانش آرزو کرده ای؟ آمدن کدام شب را انکار کرده ای ؟ آیا همان شبی نبوده که بربالین فرزند بیمارت نشسته بودی و چشم به پنجره داشتی تا کی آسمان سپید شود و نمی شد؟ آیا همان شبی نبود که چشم انتظار خبری از عزیزی بودی و آسمان باز هم سپید نمی شد. ؟آیا همان شبی نبود که سربرآسمان اشک می ریختی و نمی دانستی فردا قرار است خوب باشد یابد؟ شاید همان شبی بود که دردی عمیق جسمت را فرا گرفته بود؟ یا شاید همان شبی بود که دیگر سایه ی عزیزت را بر سر نداشتی و جای خالیش را فریاد میزدی؟ همان شبی نبود که قراربود از فردا اورا دیگر هیچ وقت نبینی ؟ یا یلدای سال تو همان آخرین شب فصل زرد پاییز است؟ کدام را به یلدای سالت نزدیک تر میبینی؟ یلدایت هرچه هست، زیبا سپس یلدا باشد.

  5. فهیمه حبیبی می‌گه:

    چرا ما همیشه زود قضاوت می کنیم؟

    مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند…

    مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

    وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید…

    که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟
    مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
    وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
    مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی …
    وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟
    مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید …
    وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم!؟

  6. علی می‌گه:

    مطالب بسیار جالبی در این وبلاگ دیدم که می تونیین ازش استفاده کنید.

  7. صفا می‌گه:

    داستان بهره وری و مورچه محشر بود.
    ممنون از این همه خلاقیت:)

  8. گاهی کمکی هر چند کوچک
    در حد حساب کردن کرایه یک نفر ناشناس
    یا پاکتی محتوی هزار تومان در یک باجه تلفن
    یایک شاخه گلی برای فردی ناشناس
    دلی را شاد می کند
    نگاهی را عوض می کند.
    کارمای خود را پر از نیک کنید.

  9. من وتو
    ما
    ما وما
    کارما
    جهان منتظر نیکی توست
    دعای خیر تو برای کسی که نمی شناسی
    آوازی شاد برای دخترکی بی مادر
    هزاران در برای تو باز است
    به قول سهراب
    چشمهارا باید شست.

  10. نیلوفری دور سروی پیچیده بود.سرو دلخور ،هزار بدوبیراه نصیبش کرد.نیلوفر چیزی نگفت .عمر نیلوفر کوتاه
    حالا زمستان ،سرو تنها ،منتظر بهار،شاید نیلوفری بیاید.

  11. زنی دائم به شوهر خود غر می زد وبخاطر همسر ثروتمند خواهرش روزگار مرد را سیاه کرده بود.مرد کارگر کارخانه ای بود وبا دستگاه پرس کار می کرد.یک لحظه غفلت
    زن تنها وتنها اما دیگر از همان شوهر نادار هم خبری نیست.

  12. رشيد بهرامي می‌گه:

    سلام ممنون میشم مطالبم رو اگه پسند کنید بزارید تو سایت دیگران هم استفاده کنند مرســــــــــــــــی

  13. رشید بهرامی می‌گه:

    اینم چندتا مطلب قشنگ واسه بازدیدکننده ها ، ایشالا مورد پسنده مدیران سایت قرار بگیرن و برای عموم بذارنشون . مرسی

  14. زهرا خان اف می‌گه:

    کلاسیک بازها در خیریه رعد
    جمعه گذشته یک روز خاطره انگیز برای مجتمع خیریه رعد و دوستداران خودروهای کلاسیک بود. روزی که نخستین نمایشگاه خودروهای کلاسیک رعد برگزار شد. از نخستین دقایق صبح سکوت خیابان پیروزان جنوبی با غرش موتور خودروهای کلاسیک شکسته شد. خودروهایی که عمر برخی از آنها به بیش از ۵۰ سال می رسید. این برنامه که کلیه عواید آن برای کمک به هموطنان زلزله زده آذربایجان و همچنین معلولان جسمی – حرکتی تحت پوشش خیریه رعد اختصاص می یابد با استقبال مالکان خودروهای کلاسیک و خاص کشور رنگ و بویی دو چندان پیدا کرد. زمین اختصاص یافته به این برنامه با چشم اندازی از برج میلاد محل مناسبی بود تا طراحی خودروها بیشتر و بهتر به چشم بیاید. جضور مردم نوع دوست تهران از این برنامه به گونه ای بود که از یک ساعت قبل از آغاز به کار نمایشگاه برای ورود اجتماع کرده بودند. در این مراسم که با همکاری کمیته کلاسیک فدراسیون اتومبیلرانی و کمیته کلاسیک هیات اتومبیلرانی تهران برگزار شد بیش از یکصد خودرو کلاسیک در مدت زمان ۱۰ ساعته نمایشگاه در معرض دید علاقمندان قرار گرفت. استقبال مالکان خودروهای کلاسیک به حدی بود که برخی از آنها به دلیل محدودیت فضای نمایشگاه فرصت حضور در میان خودروها را پیدا نکردند. خودروهای کلاسیک مرسدس بنز ، فولکس واگن بیتل و گروه خودروهای آمریکایی در این میان بیشترین تعداد خودروها حاضر در نمایشگاه را تشکیل می دادند. در کنار نمایشگاه کافی شاپ و رستوران گروه همیاری جوانان رعد نیز برپا بود و در تمام طول مدت برپایی نمایشگاه به بازدیدکنندگان سرویس می داد. از بخش های جنبی این نمایشگاه برنامه آشنایی مالکان خودروها با فعالیت های مجتمع آموزشی – نیکوکاری رعد بود. در جریان این برنامه واحد ممدکاری خیریه رعد به صورت اجمالی مهمترین فعالیت های رعد را که آموزش فنی حرفه ای و توانبخشی کاملا رایگان معلولان جسمی – حرکتی است را برای حاضران تشریح کرد که این آشنایی باعث دوچندان شدن خرسندی مالکان خودرو از حضور در این حرکت انساندوستانه شد.

  15. زهرا خان اف می‌گه:

    دهمین جشنواره غذای رعد
    کمتر کسی می تواند منکر هیجان و جذابیت غذاهای رنگارنگ و تازه شود که بوی آن آدمی را مست می کند؛ کمتر کسی می تواند ادعا کند که دلش نمی خواهد در محیطی قرار گیرد که دو تا دورش پر باشد از آشپز های ماهر خانگی و حرفه ایی که هر کدام نوعی از این خوراک های خوشمزه را روبروی چشمش حاضر می کنند. محیطی سر باز که در این هوایی پاییزی مهیا شده است تا هم دلی از عزا در بیاوریم و هم در مسیر خیر قدم برداریم. هر ساله در میانه های ماه مهر جشنواره ای در رعد برگزار می شود که دل خیلی ها را آب می اندازد، جشنواره ای خوشمزه برای شکموها. امسال هم در روز های ۱۹ تا ۲۱ مهر دهمین جشنواره غذای رعد در محیط باز این ساختمان برگزار خواهد شد .
    در ضمن خیالتان هم از بابت جای پارک راحت ، پارکینگ اختصاصی رعد آماده خدمات دهی به شما عزیزان است.
    ساعت بازدید : ۱۷ – ۲۳
    مکان : شهرک قدس (شهرک غرب) ـ فاز ۲ ـ خیابان هرمزان ـ خیابان پیروزان جنوبی ـ پلاک ۷۴
    وب سایت: http://www.raad-charity.org/
    علاقه‌مندان برای کسب اطلاعات بیشتر با روابط عمومی می توانند با شماره ۹۷-۸۸۳۷۱۰۹۶ تماس حاصل فرمایند.

    از شما دوست عزیز تقاضا میشود اطلاع رسانی فرمایید

  16. زهرا خان اف می‌گه:

    بیست و ششمین بازارچه خیریه رعد در راه است

    هر ساله به مناسبت بزرگداشت روز معلولان ( ۱۲ آذر ) بازارچه خیریه ای در رعد برگزار می شود. این جشنواره در بین روزهای ۱۴ تا ۱۷ آذر ماه هر روز از ساعت ۱۱ صبح تا ۱۰ شب پذیرای نیکوکاران عزیز است. در این بازارچه ی ۴ روزه علاوه بر مایحتاج عمومی، سوغات شهرستان‌ها، شیرینی‌جات و خشکبار، وسایل بهداشتی، زیورآلات، پوشاک، عطریجات و … نیز عرضه می‌شود. ضمن آنکه رستوران و کافی شاپ رعد با انواع غذاها و نوشیدنی‌های خوشمزه پذیرای بازدیدکنندگان محترم خواهند بود.
    با توجه به آنکه این برای حضور در این بازارچه باید بلیت ورودی تهیه کرد، شما می توانید به صورت پیش خرید از وب سایت تخفیفان بلیت ورودی این بازارچه را تهیه کنید . http://takhfifan.com/tehran/
    همچنین با توجه به فرصت اندک باقی‌مانده و محدودیت تعداد غرفه‌ها از اشخاص نیکوکاری که مایلند در بازارچه خیریه رعد حضور داشته باشند دعوت می‌شود .برای کسب اطلاعات هر روز در ساعات اداری با شماره تلفن ۸۸۳۷۱۱۰۰ و ۰۹۱۲۷۰۷۰۴۲ تماس حاصل نمایند.

  17. منیرسادات می‌گه:

    داستان اولین نماز استاد دانشگاه کانزاس
    داستان زیر داستان اولین نماز دکتر جفری لانگ استاد ریاضیات دانشگاه کانزاس است….
    وی که در خانواده ای پروتستان در آمریکا به دنیا آمده در ۱۸ سالگی بی خدا می شود. وی از طریق یکی از دانشجوهای مسلمانش نسخه ای ترجمه شده از قرآن هدیه گرفت و ظرف سه سال همه ی آن را مطالعه کرد و در پایان تصمیم گرفت اسلام بیاورد.

    دکترجفری لانگ:روزی که مسلمان شدم امام مسجد کتابچه ای درباره ی چگونگی ادای نماز به من داد.
    ولی چیزی که برایم عجیب بود، نگرانی دانشجویان مسلمانی بود که همراه من بودند. همه به شدت اصرار می کردند که: راحت باش! به خودت فشار نیاور! بهتر است فعلا آرام آرام پیش بروی…
    پیش خودم گفتم: آیا نماز این قدر سخت است؟
    ولی من نصیحت دانشجوها را فراموش کردم و تصمیم گرفتم نمازهای پنجگانه را به زودی شروع کنم.
    آن شب مدت زیادی را در اتاق خودم بر روی صندلی نشسته بودم و زیر نور کم اتاق حرکت های نماز را با خودم مرور می کردم و توی ذهنم تکرار می کردم. همینطور آیات قرآنی که باید می خواندم و همچنین دعاها و اذکار واجب نماز را…
    از آنجایی که چیزهایی که باید می خواندم به عربی بود، باید آنها را به عربی حفظ می کردم و معنی اش را هم به انگلیسی فرا می گرفتم.
    آن کتابچه را ساعت ها مطالعه کردم، تا آنکه احساس کردم آمادگی خواندن اولین نمازم را دارم.
    نزدیک نیمه ی شب بود. برای همین تصمیم گرفتم نماز عشاء را بخوانم…
    در دستشویی آن کتابچه را روبروی خودم گذاشتم و صفحه ی چگونگی وضو را باز کردم.
    دستورات داخل آن را قدم به قدم و با دقت انجام دادم. مانند آشپزی که برای اولین بار دستور پخت یک غذا را انجام می دهد!
    وقتی وضو را انجام دادم شیر آب را بستم و به اتاق برگشتم در حالی که آب از سر و وصورت و دست و پاهام می چکید. چون در آن کتابچه نوشته بود بهتر است آدم آب وضو را خشک نکند…
    وسط اتاق به سمتی که به گمانم قبله بود ایستادم. نگاهی به پشت سرم انداختم که مطمئن شوم در خانه را بسته ام! بعد دوباره به قبله رو کردم. درست ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. بعد دستم را در حالی که باز بود به طرف گوش هایم بالا بردم و با صدایی پایین “الله اکبر” گفتم.
    امیدوار بودم کسی صدایم را نشنیده باشد! چون هنوز کمی احساس انفعال می کردم، یعنی هنوز نتوانسته بودم بر این نگرانی که ممکن است کسی من را زیر نظر دارد غلبه کنم.
    ناگهان یادم آمد که پرده ها را نکشیده ام و از خودم پرسیدم: اگر کسی از همسایه ها من را در این حالت ببیند چه فکر خواهد کرد!
    نماز را ترک کردم و به طرف پنجره رفتم و نگاهی به بیرون انداختم تا مطمئن شوم کسی آنجا نیست. وقتی دیدم کسی بیرون نیست احساس آرامش کردم. پرده ها را کشیدم و دوباره به وسط اتاق برگشتم…
    یک بار دیگر رو به سوی قبله کردم و درست ایستادم و دستم را تا بناگوش بالا بردم و به آرامی گفتم : الله اکبر.
    با صدای خیلی پایینی که شاید شنیده هم نمی شد، سوره ی فاتحه ر ا آرام و به سختی و با لکنت خواندم و پس از آن سوره ی کوتاهی را به عربی خواندم ولی فکر نمی کنم هیچ شخص عربی اگر آن شب تلاوت من را می شنوید متوجه می شد چه می گویم!!
    پس از آن باز با صدایی پایین تکبیر گفتم و به رکوع رفتم به طوری که پشتم عمود بر ساق پایم شد و دست هایم را بر روی زانویم گذاشتم.
    احساس خجالت کردم چون تا آن روز برای کسی خم نشده بودم. برای همین خوشحال بودم که تنها هستم.
    در همین حال که در رکوع بودم عبارت سبحان ربی العظیم را بارها تکرار کردم. پس از آن ایستادم و گفتم : سمع الله لمن حمده، ربنا ولک الحمد
    حس کردم قلبم به شدت می تپد و وقتی بار دیگر با خضوع تکبیر گفتم دوباره احساس استرس به من دست داد چون وقت سجده رسیده بود.
    در حالی که داشتم به محل سجده نگاه می کردم، سر جایم خشکم زد… جایی که باید با دست و پیشانیم فرو می آمدم. ولی نتوانستم این کار را بکنم! نتوانستم به سوی زمین پایین بیایم. نتوانستم خودم را با گذاشتن بینی ام بر روی زمین کوچک کنم… به مانند بنده ای که در برابر سرورش کوچک می شود…
    احساس کردم پاهایم بسته شده اند و نمی توانند خم شوند.
    بسیار زیاد احساس خواری و ذلت بهم دست داد و خنده ها و قهقهه های دوستان و آشناهایم را تصور کردم که دارند من را در حالتی که در برابر آنها تبدیل به یک احمق شده ام، نگاه می کنند. تصور کردم تا چه اندازه باعث برانگیختن دلسوزی و تمسخر آنها خواهم شد.
    انگار صدای آنها را می شنیدم که می گویند: بیچاره جف! عرب ها در سانفرانسیسکو عقلش را ازش گرفته اند!
    شروع کردم به دعا: خواهش می کنم، خواهش می کنم کمکم کن…
    نفس عمیقی کشیدم و خودم را مجبور کردم که پایین بروم. الان روی دو زانوی خود نشسته بودم… سپس چند لحظه متردد ماندم و بعد پیشانیم را بر روی سجاده فشار دادم… ذهنم را از همه ی افکار خالی کردم و گفتم سبحان ربی الأعلی :…
    الله اکبر
    این را گفتم و از سجده بلند شدم و نشستم. ذهن خود را همچنان خالی نگه داشتم و اجازه ندادم هیچ چیز حواسم را پرت کند.
    الله اکبر
    … و دوباره پیشانی ام را بر زمین گذاشتم. در حالی که نفس هایم به زمین برخورد می کرد جمله ی سبحان ربی الأعلی را خودبخود تکرار می کردم. مصمم بود که این کار را به هر قیمتی که شده انجام بدهم.
    الله اکبر
    … برای رکعت دوم ایستادم. به خودم گفتم: هنوز سه مرحله مانده. برای آن قسمت نمازم که باقی مانده بود با عواطف و احساسات و غرورم جنگیدم. اما هر مرحله آسان تر از مرحله ی قبل به نظر می رسید تا اینکه در آخرین سجده در آرامش تقریبا کاملی به سر می بردم.
    سپس در آخرین نشستنم، تشهد را خواندم و در پایان به سمت راست و چپ سلام دادم.
    در حالی که در اوج بی حسی قرار داشتم همچنان در حالت نشسته بر روی زمین باقی ماندم و به نبردی که طی کردم فکر کردم… خجالت کشیدم که چرا برای انجام یک نماز تا پایان آن اینقدر با خودم جنگیدم.
    در حالی که سرم را شرم آگین پایین انداخته بودم به خداوند گفتم: حماقت و تکبرم را ببخش، آخر می دانی من از جایی دور
    آمده ام… هنوز راهی طولانی مانده که باید طی کنم.
    و در آن لحظه احساسی پیدا کردم که قبلا تجربه نکرده بودم و برای همین وصف آن با کلمات غیر ممکن است.
    موجی من را در بر گرفت که هیچگونه نمی توانم وصفش کنم جز اینکه آن حس به « سرما » شبیه، بود و حس کردم که از نقطه ای داخل سینه ام بیرون می تابد.
    چونان موجی بود عظیم که در آغاز باعث شد جا بخورم. حتی یادم هست که داشتم می لرزیدم، جز اینکه این حس چیزی بیشتر از یک احساس بدنی بود چون به طرز عجیبی در عواطف و احساسات من تاثیر گذاشت.
    گو اینکه « رحمت » به شکلی تجسم یافت و مرا در بر گرفت و در درونم نفوذ کرد.
    سپس بدون اینکه سببش را بدانم گریه کردم. اشک ها بر صورتم جاری شد و صدای گریه ام به شدت بلند شد. هرچه گریه ام شدیدتر می شد حس می کردم که نیرویی خارق العاده از رحمت و لطف مرا در آغوش می گیرد.
    این گریه نه برای احساس گناه نبود… گر چه این گریه نیز شایسته من بود… و نه برای احساس خاری و ذلت و یا خوشحالی… مثل این بود که سدی بزرگ در درونم شکسته و ذخیره ای عظیم از ترس و خشم را به بیرون می ریزد.
    در حالی که این ها را می نویسم از خودم می پرسم که آیا مغفرت الهی تنها به معنای عفو از گناهان است و یا بلکه به همراه آن به معنای شفا و آرامش نیز هست.۳
    مدتی همانگونه بر روی دو زانو و در حالی که بسوی زمین خم بودم وصورتم را بین دو دستم گرفته بودم، می گریستم.
    وقتی در پایان، گریه ام تمام شد به نهایت خستگی رسیده بودم. آن تجربه به حدی غیر عادی بود که آن هنگام هرگز نتوانستم برایش تفسیری عقلانی بیابم. آن لحظه فکر کردم این تجربه عجیب تر از آن است که بتوانم برای کسی بازگو کنم.
    اما مهمترین چیزی که آن لحظه فهمیدم این بود که من بیش از اندازه به خداوند و به نماز محتاجم.
    قبل از اینکه از جایم بلند شوم این دعای پایانی را گفتم:
    خدای من! اگر دوباره به خودم جرأت دادم که به تو کفر بورزم، قبل از آن مرا بکش! مرا از این زندگی راحت کن.. خیلی سخت است که با این همه عیب و نقص زندگی کنم، اما حتی یک روز هم نخواهم توانست با انکار تو زنده بمانم

  18. مریم می‌گه:

    سلام به همه دوستان و سلام مخصوص به عزیزانی که سایت رو آپدیت میکن.و تشکر مخصوص

    من نیومدم مطلب بذارم اومدم یه کتاب معرفی کنم که خیلی ها خوندنش و خیلی ها هم نخوندن!!!
    چهار اثر فلورانس اسکاول شین ترجمه گیتی خوشدل
    در وصف عالی بودن کتاب هیچ کلمه ای نیست.فقط میتونم بگم بخونید و به دیگران هم بگید بخونن

  19. زهرا خان اف می‌گه:

    با جشنواره غذای خیریه رعد میزبان شهروندان نیکوکار هستیم

    یازدهمین جشنواره غذای خیریه رعد در نیمه دوم اردیبهشت برگزار خواهد شد.
    به گزارش روابط عمومی مجتمع رعد، جشنواره غذای رعد با همراهی جمعی از بانوان نیکوکار در قالب گروه همیاری بانوان از تاریخ ۱۸ تا ۲۰ اردیبهشت ماه از ساعت ۱۷ تا ۲۳ برگزار خواهد شد.
    بر اساس این گزارش حضور برندهای معتبر صنایع غذایی، رستوران‌ها و فست‌فودهای معروف شهر در کنار عرضه انواع غذاهای بومی و محلی فضای پر نشاطی را برای خانواده‌ها فراهم می‌آورد. همیچنین گروهی از حامیان نیکوکار با عرضه غذاهای اهدایی در این حرکت فرهنگی همراهی خواهند کرد.
    غرفه غذای سلامت با حضور انجمن گیاهان ارگانیک ایران بخش دیگری از ویژگی‌های جشنواره یازدهم است که بازدید کنندگان را با فواید و اهمیت محصولات ارگانیک آشنا خواهد کرد.
    غرفه نوشیدنی‌های طبیعی که توسط جوانان داوطلب رعد اجرا می‌شود با مجموعه‌ای از نوشیدنی‌ها و آب میوه‌های طبیعی را همراه کیک و میان وعده‌های خوش‌مزه پذیرای بازدید کنندگان خواهد بود.
    مجتمع رعد ضمن دعوت مجدد از همشهریانی که دوره قبل از این جشنواره بازدید کرده‌اند، مقدم دوستانی که برای نخستین بار قصد حضور در جشنواره غذای خیریه را دارند گرامی می‌دارد.

    برای اطلاعات بیشتر به آدرس زیر مراجعه شود.

    http://www.raad-charity.org

  20. هوتخش می‌گه:

    به عنوان ارسال مطلب:

    سراسیمه چون باد وزیدم،
    شادمانه چون آهو خرامیدم،
    برگها فروریخت؛
    و علفها سرنگون شد
    اما
    کسی مرا ندید.

  21. منیرسادات می‌گه:

    سلام.هرروزصبح قبل ازشروع کاربامطالب زیباتون شارژ میشم.دیروزاینسخن ازحضرت علی راخوندم.زیبابود.آرام باش.توکل کن.تفکرکن.آنگاه آستینهارابالابز ن.خواهی دیددستهای خدازودترازتودست بکارشده است.موفق باشید.

  22. منیرسادات می‌گه:

    شب بخیر.میخواستم براتون عکس زیبایی ازنوه ام بفرستم.چطوری میتونم اینکارابکنم.

    • admin می‌گه:

      سلام
      مدیریت سوسوسایت از پیشنهاد شما استقبال می نماید
      لطفا عکس مورد نظر را به همین آدرس ایمیل ارسال نمایید.
      با تشکر
      عدالت
      دفتر روابط عمومی سوسوسایت
      sososite.org

  23. منیرسادات می‌گه:

    سلام.واقعاامروز چیدمانجدیدتان عالی بود.سبزباشید.

  24. منیرسادات می‌گه:

    سلام.ازاینکه درمواردی سلیقه هایمان قرابت دارند خوشحالم.امیدوارم همه جوری باشیم که واقعایادمان رنگ وبویی از پرتوی الهی رادراذهان تداعی نماید.سبزباشیدومانندهمیشه پرباروبرگ درسایه الطاف الهی.

  25. منیرسادات می‌گه:

    سلام.خوبید.دلم وقتی شعرجدیدژوبین راخوندم یه جوری جمع شد.چرا.تلخ بود.اگرچه این روزازندگی هامتاسفانه ….همین جوریا شده.امیدوارم همه سبز باشیدوپرازامیدوشادی.بهارتان خجسته

  26. منم می‌گه:

    لطفا هر روز مطلب جدید قرار دهید.
    من همیشه به سایت زیبای شما سر میزنم.
    با تشکر

  27. ثبت شرکت می‌گه:

    ممنون از سایت خوبتون

  28. میلاد می‌گه:

    http://www.axgig.com/images/55328492808420240383.jpg

    استاد مسعود نوروزی راهی از معدود علمایی است که علاوه بر فقه و اصول ، در ادبیات هم دستی دارد.این عکس صفحه آخر نشریه ای است که به عنوان شناختنامه ایشان منتشر شده که در آن عکسی جالب از وی و دخترش را به همراه شعری که ایشان برای دخترش سروده ، چاپ کرده اند.
    دخترم عشق قصه ایست دراز
    قدر شب های تار موی تو باز
    نگرانم میان لحظه عشق
    من نخوانم میان چشم تو راز

    مثل روحی که باعث جان است
    دخترم راز عشق پنهان است
    مثل چشم تو پشت پلک حیا
    مثل گل زیر برگ ریحان است

    تو نه از جنس اهل دنیایی
    توی چشمان توست معنایی
    مثل قدیسه های معبد عشق
    ساده ای بی ریا و زیبایی

    آیه عشق را که می خوانی
    دخترم از خدا چه می دانی
    عشق تفسیر تازه ای دارد
    از همان رازهای پنهانی

    عشق فنجان چای تازه دمیست
    داغ باید بنوشی اش بد نیست
    طعم تلخی که سوختن دارد
    خاطراتش همیشه و ابدیست

    دخترم صبح عشق نمناک است
    مثل چشمان روشنت پاک است
    عشق خورشید بی غروب وفاست
    عشق بذر امید در خاک است

    دخترم خسته می شوی گاهی
    توی دنیایی غرق گمراهی
    راه عشق است دردسر دارد
    باش با یک چراغ همراهی

    سر به راه محبت او شو
    همسر عشق و صحبت او شو
    به وفا لب به خنده اش وا کن
    محرم عیش و محنت او شو

    غرق حرف نگفتنی هستم
    دخترم من که رفتنی هستم
    تو خودت از نگاه من دریاب
    از تو من دل نکندنی هستم

درج نظر